خرید بک لینک

اینجا یه قطعه از پیانو روح نواز از یانی در حال پخشه

رفتم اینستای خودمو خوندم، چقدر لذت بخش بود همون

چند تا پست از حدود ۱۰ سال پیش تا الان...‌چقدر بالا پایین

داشتیم. به عنوان یه دختر نازنازی چقدر سخت از هتل ۵ ستاره

ی پدری پرت شدم بین خونواده ی همسر. خونواده ای که ظاهرا

یه خواهر و برادر بودن اما عقبه ی ۷ تا خواهر و برادر مادر

رو به یدک می کشیدن. هر ۷ خواهر و برادر مادر همسرم حق

رای و نظر داشتن، چقدر نازنازی بودم، حالا اما چقدر زمخت شدم

هر چند به زعم خودم لطافت روحمو از دست ندادم اما خب به

هر حال اون تجربه ها اثر خودشونو داشتن.

دیشب تصمیم گرفتم با همسر درددل کنم، بهش گفتم ناامید

شدم و بی انگیزه، گفت بچه میخوای؟ منظورش بچه ایه که

تو بهزیستی احتمالا منتظرمونه، گفتم آره، گفت ولی من نمیخوام.

قرار از اول این بود که همدیگرو تحت فشار نذاریم، داستش

الان خیلی هم نمیدونم میخوام یا نه اما حس میکنم، این

مهمترین کاریه که برای زندگی دنیویم میکنم. اگه بشه البته.

امیدوارم دیر نشه فقط. الان هنوز اگه خودمو بچلونم یه ته

مونده ی انرژی شاید داشته باشم.

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:58

صفحه بندی