به دلیل سرفه های ناگهانی زیاد و تقریبا مزمن رفتم
پیش دکتر سمنانی. به خدا اینقدر این فرد حس
روحانی و عمیقی بهم منتقل میکنه که خدا میدونه.
بعد از فوت پسرش خیلی زود به کار برگشت اما خب
خیلی غمگین بود. الان دیگه به اون شدت روزهای اول
غمگین نیست اما یه اندوه همیشگی داره که دل
آدمو به درد میاره. وقتی داشت معاینه میکرد پرسید
تو اطرافیانتون کسی سیگاری یا قلیونی نیست؟
گفتم نه فقط خودم هرازگاهی خیلی کم سیگار میکشم
با تحکم گفت نکش! اصلا نکش! گفتم الان که نه گاهی
گفت نمی تونی بکشی، اصلا نکش.
کار تموم شد و اومدم تو آسانسور گریه ام گرفت
دلم واقعا از دیدن اندوه و رنجش گرفته بود.
البته که حال و هوای این روزا و چیزایی که از میناب
میشنوم و ... خیلی تاثیر داشتن. تمام خ هم پر بود
از تجمع کننده. یه دور دوباره تو راه گریه کردم.
قلبم گرفته، به ظاهر جنگ تمومه... هر چند دیگه
واقعا سر شدبم و چندان برامون مهم نیست.
آخرین شبی که تو تهران به شدت صدای پدافند
میومد روز بعدش بلند شدم و بچه رو بردم کلاس!!!
اونم من ترسو که تا یه دونه صدا میشندیم زمان آیندهش
راهی شمال میشدم. ما دیگه هیچ وقت به قبل از
جنگ بر نمیگردیم.
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی