خرید بک لینک
برای منی که سال هاست مداحی گوش ندادم، شنیدن هزار باره یمداحی جوونم ای جوونم یه جورایی هم آرام بخشه هم ناراحت کننده عکس این جوونای سربازو می بینم واقعا می گم " دیگه خاک دو عالم بر سر دنیا که رفتی" وای از بچه های میناب وای از سربازامون ... وای از مردممون هنوز نتونستم برم محله ی جاجرودی رو ببینم، خواهرم معتقده این کار یه جور خودآزاریه اما دلم می خواد از صبح این مداحی رو بذارم و برای بچه ها و جوونامون گریه کنم.اما به جاش صبح که بلند میشم موهامو سشوار می کشم و لباس شاد می پوشم و به امورات زندگی می رسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:58

به دلیل سرفه های ناگهانی زیاد و تقریبا مزمن رفتم پیش دکتر سمنانی. به خدا اینقدر این فرد حس روحانی و عمیقی بهم منتقل میکنه که خدا میدونه. بعد از فوت پسرش خیلی زود به کار برگشت اما خب خیلی غمگین بود. الان دیگه به اون شدت روزهای اول غمگین نیست اما یه اندوه همیشگی داره که دل آدمو به درد میاره. وقتی داشت معاینه میکرد پرسیدتو اطرافیانتون کسی سیگاری یا قلیونی نیست؟ گفتم نه فقط خودم هرازگاهی خیلی کم سیگار میکشمبا تحکم گفت نکش! اصلا نکش! گفتم الان که نه گاهی گفت نمی تونی بکشی، اصلا نکش. کار تموم شد و اومادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:58

هر بار خاله میزنگه یا خودم بهش میزنگم از حجم آه و ناله اش در مورد دردهاش دلم ریش .ریش میشه. بابا به خدا من حوصله ی خودمم ندارم اونوقتمادرم با یکی از خاله ها رفته شمال و این یکی با یه پیرمرد ۹۵ ساله تنهاست. میدونم که خواهر بنده خدا با بچه و وسیله و ... میره پیشش. اما من به هوای کلاسای پسرم و حال بدم نمیرم. تحملم خیلی خیلی خیلی کم شده، منی که حوصله یخودمو ندارم چطوری برم اونجا؟ خاله شده شلبه مادربزرگم که همیشه از درد و مرض هاش میگفت، منم میگم اما خب وبلاگ زدمو و تو وب مینویسم شاید البته اگه مادربزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:58

اینجا یه قطعه از پیانو روح نواز از یانی در حال پخشهرفتم اینستای خودمو خوندم، چقدر لذت بخش بود همون چند تا پست از حدود ۱۰ سال پیش تا الان...‌چقدر بالا پایین داشتیم. به عنوان یه دختر نازنازی چقدر سخت از هتل ۵ ستارهی پدری پرت شدم بین خونواده ی همسر. خونواده ای که ظاهرا یه خواهر و برادر بودن اما عقبه ی ۷ تا خواهر و برادر مادررو به یدک می کشیدن. هر ۷ خواهر و برادر مادر همسرم حق رای و نظر داشتن، چقدر نازنازی بودم، حالا اما چقدر زمخت شدمهر چند به زعم خودم لطافت روحمو از دست ندادم اما خب به هر حال اون تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:58

تنگه ی تازیان، دره زمان

پنجشنبه رفتیم پلور با چند تا از خانواده های هم کلاسی

پسرم. خوب بود و سخت و کمی خطرناک. بعد هم ویلای

یکی از خانواده ها که هم خوشگل بود هم هوا خوب بود

اما اینفدر خسته بودیم که خیلی نشد لذت ببریم ...

اما خب بنده خداها خیلی زحمت کشیده بودن و پذیرایی

پشت پذیرایی ...

نکته ی ناراحت کننده ش این بود که کارگرشون هم اسم من

بود، اصلا این مورد خیلی بد بود. خیلی ها !!!!

هنوزم خستگی پیاده روی تو آب از بین نرفته

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:58

بچه خدا حفظت کنه ...

ولی آخه چطوری این همه حرف میزنی؟!

خسته هم نمی شی؟!

آخه تو که رژیم غذاییت کاکایو نداره، نوشابه نداره، شیرینی جات زیاد نداره

مادر فدات بشه این همه کلمه از کجا میاری؟

به خدا گوشام داره زنگ می زنه از بس حرفاشو شنیدم

اونا هیچی نگام کن نگام کن نگام کن

یا مثلا تی وی رو ببین ببین ببین

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدا نگهدارت باشه

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:58

از روزی که داروهام تموم شد یا متاسفانه دیگه نخوردمشونحالم خیلی خیلی بهتر شد، دنیا به روم لبخند زد، حالت ترکیدگی وحشتناکم از بین رفت. حالا شاید رفتن به تنگه ی زمان.و بعدش اون جمع شدن تو ویلای دوست بچه، بی تاثیر نبودهالا ای حال، حالم خوبه. اما یه پیام از مدرسه ی پسرک تونست وحشتزده ام کنه، و حالمو داغون. امشبم رفتم دیدن والدین، خواهرمم اونجا بود یهویی خاله هاهم اومدن، تو همون یه دیقه ده تا حرف دری وری گفت یکیشون. حرفایی که بعدا تقش در میاد چقدر احمقانه بوده و نباید گفته میشدن. چه میدونم والا اما درادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 17:58

اومدم تا وقتی که فایل مورد نظرم دانلود میشه

بنویسم، تما چندان حوصله ندارم...

سومین دندان عقل کشیده شد و فقط یکی

دیگشمونده که کار جراح فک و صورته.

دیشب و امشب دیگه روتین دارو و رژیم ندارم

همسر بستنی داد بخورم که ورم کمتر بشه واقعا

هم موثر بود، الانم چوب شور و ماست و ... خوردم

القصه چیزی برای گفتن ندارم جز باقی بقایتان.

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: پنجشنبه 1 شهريور 1403 ساعت: 11:46

با دانشگاه برای ۲ روز در هفته و هر روز ۲ سکشن توافق کردمدوباره دیدم چند روز بعد تو گروه برام ۳ تا سکشن گذاشتنفوری پیام دادم به مدیر گروه، و اوشون هم شاکی که کل روزترو مجبورم بدم به استاد دیگه... گفتم خب الحمدلله. یه روزکمتر بهتر. امشب باز زنگ پشت زنگ که برات فلان درسوگذاشتم. خیلی هم مودب شده بود. همین که طبق برناممشد خوبه، با بقیه اش کاری ندارم فعلا البته.ورم صورتمم کم شده، امروز هم کلی وقت با کیفیت با سرور داشتم که امید است همینطوری روتین بشه و موثر.اینم از روزهای ۴۰ سالگی بنده ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: پنجشنبه 1 شهريور 1403 ساعت: 11:46

امروز بعد از رفتن سرور با پدرش منم عزم کردم

برم بام تهران، رفتن خمانا و تو ترافیک موندن همان

هوا هم تاریک شد و بیخیال شدم، دوباره ترافیک تا

برگشت به خونه، همون البته حال و هوامو عوض کرد.

بعد هم شام رژیمی و ورزش. هفته ی دیگه خیلی کار

دارم و یادم بمونه انرژیمو با فارماتون حفظ کنم .

اینبار باقی بقایم تا وقتی سرور کامل مستقل بشه

و این دنیا رو تموم کنم ...

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: پنجشنبه 1 شهريور 1403 ساعت: 11:46

همه دورم هستند، شکر خدا چشمم کف پاشون زنده و پاینده و برقرار باشن اما من تنهام، یا بهتر بگم احساس تنهایی می کنم، دیگه همینه احتمالا بچه ی ته تغاری که به دنیا بیاد اوضاع تنهاییم بدترهم بشه. چه میدونم والا !!!پ.ن پسرکم میخواد وقتی ازدواج کرد بعد از مهمونی و بوق و سر و صداها، شب با من برگرده خونه !!!همینقدر عشق و جذاب و نا آگاه به شرایط ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: يکشنبه 28 مرداد 1403 ساعت: 20:22

دیشب تا ساعت ۳:۳۰ خوابم نبرد البته تا ۱ در حال مطالعه و بعد منتظر پخت عدسی بودم. در حال خوندن یه کتاب بسیار جذاب اما چاپ نشده هستم و خدا میدونه ذهنم چقدر درگیرشه. جالبه که هیچ قند مصنوعی و طبیعی به بدنم نمیرسه اما بدنم چند گرم و فقط با ورزش و کم خوری وزن کم میکنه. یعنی حتی خوردن انبه و انجیر رو هم محدود کردم اما خب فعلا باید منتظر باشم، آهسته و پیوستهخیلی بهتره. خوابم میاد و دلم میخواد ابن پنجشنبه ی ملال انگیز زود تموم بشه، عمه ی همسر رو پیچوندم و خونشون نرفتم اما فکر کنم ناراحت شد ولی نشون نداد... به خدا پلکم چسبیده به هم و بزرگترین و بهترین اتفاق خوب این هفته هم میرسه به امروز و جا پارک عالی که خدای مهربون و عزوجل برام فراهم کرده بود ... سر کوچه ی فلان تو شریعتی شیر تو شیر. فعلا با دو تا برنامه ی یوتیوب ورزش میکنم یکی ۱۵ دقیقه و دیگری ۳۵، و با هر دو هم جوری عرق میریزم انگار که در جهنم هستم.دیروز از صبح انگار تو سمنان هستم تماما با اون خاطرات بودم و گاهی بیرون میومدم ازشون .حذف قند مصنوعی و طبیعی نتونسته پف و ورم صورتموخصوصا صبحا برطرف کنه... اما دکترم همچنان تاکید دارهو اگه اون وسطا زیرابی نرم تقریبا میشه گفت میلمو از دست دادم. فعلا که خیلی کنترل دارم رو خورد و خوراک تابعد ... میخوام به ۶۰ برسم و بعدش ثابت نگهش دارم، اگه بشه که عالیه.دانشگاه هم برای درس با بچه های ترم یکی و درسی با بچه های ترم آخری گذاشته. کارشناس اینجا که فوت کرد دیگه محلول سازی ها با خودمونه، حالا میخوام از این ترم بدم خود بچه ها درست کنن، والا به من چه... و صد امان از ترم یکی ها که تحملشون واقعا سخته.باقی بقایتان ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: يکشنبه 28 مرداد 1403 ساعت: 20:22

اوووف که زندگی چه بازیا داره

اوووه که دنیا چقدر کوتاهه ...

اوففف که هزار تا چیز بلکم بیشتر

وجود داره که من و توی نوعی

حقیقت و ذات این دنیا رو نفهمیم

اوفففففففففف که عمرم رفت

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 15:03

یه بار رفته بودم مهمونی و یکی از دوستان رو با بچه اش دیده بودم و خدا میدونه دلم میخواست چیا بنویسم حالا خوب یا بد، اصلا مهم نبود مهم این بود که از اقوام طرف که خواهان خواهر کوچیکه بوده اینجا رو میخونده...یادمه ۳ بار یه متن طولانی نوشتم و هر بار ثبت نمیشد. با خودم گفتم حواست هست؟ شاید حکمتی داره، هر چه بود درونیات بود و چیزاییکه از قلبم مینوشتم. تک تک جملات رو اون پست رو حفظم. خدایا شکرت، مرسی که آبروداری کردی.پ.ن رفتم رو کاناپه دراز بکشم یه ربع، اینقدر جیزقولک بالشموکشید و تو سر و کله ام زد که بی خیال شدم. پ.ن۲ همسر مسموم، برنامه ها ریخت به هم.پن۳. بازم ممنونتم اوس کریم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: يکشنبه 14 مرداد 1403 ساعت: 13:07

سال 88برای به دست آوردن تجربه ی جدید و همچنین به هم زدن یکنواختی زندگی پا به شهری گذاشتم که خاطرات زیادی برایم ساخت و تجربه های خوب و بدی را نصیبم کرد، بخشی از این خاطرات را براتون می نوشتم قبلا... فقط برای اینکه لحظه ای اگه شد لبخند به لباتون بیاد. الان برای دل خودم می نویسم فقط. خوشحالم که این اتفاق در دوره ای از زندگی ام افتاد که تقریبا خودم را خوب شناختم. الان دیگه تهران هستم.برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذراندر طبع جهان اگر وفایی بودی نوبت بتو خود نیامدی از دگران ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: يکشنبه 14 مرداد 1403 ساعت: 13:07

صفحه بندی