
جوجه ديشب تب كرد و يه بار بالا آورد و تبش پايين نيومد و نصفه شب برديمش دكتر! خانواده ي همسر از خونشون اومدن و بعدش هم اومدن خونمون، حالا بچه مي خواد بازي كنه، من حرصِ بچمو مي خورم، بقيه هم حرص بچشونو ديگه همسر و خواهرش خوابيدن و مادر شوهر اومد تو حال كه من و جوجه تنها نباشيم ( البته كه الان من و جوجه تنهاييم و رفت تو يه اناق ديگه خوابيد). منم خوابم نمي بره اصلا به هزار تا دليل ! بگذريم ... اميدوارم فردا روز خوبي باشه، روز صحت و سلامت جوجه ام . ...
ادامه مطلب
من اصلا و ابدا آدم خوابالويي نيستم، اما دوره دبيرستان سر كلاس آمار و قرآن و ... مي خوابيدم، خواب عميق در حدي كه خواب مي ديدم! به همون اندازه سرِ كلاس رياضي و زيست و شيمي هوشيار بودم! تو دانشگاه وسطِ درس استادا مي رفتم بوفه و يه چيزي مي خوردم، و يه دوري مي زدم، حوصله ام سر مي رفت آخه! تودوره ي فوق ليسانس سرِ كلاس يه استادي كه اسمشو تو گوشيم به نام " چوپان" ذخيره كرده بودم اشي مشي مي خوردم! ( خودم مي دونم چوپان ها خيلي شريف هستن و چه و چه!!!) ولي كرسي هيئت علمي اصلا برازندش نبود. تو دوره ي دكترا فرهيخته تر شده بودم و سر كلاس همون بنده خدا شعر هاي قشنگي مي نوشتم ... گذست به هرحال . يادش گرامي!...
ادامه مطلب