مي ديدم! به همون اندازه سرِ كلاس رياضي و زيست و شيمي هوشيار بودم!
تو دانشگاه وسطِ درس استادا مي رفتم بوفه و يه چيزي مي خوردم، و يه دوري مي زدم، حوصله ام سر مي رفت آخه! تودوره ي فوق ليسانس
سرِ كلاس يه استادي كه اسمشو تو گوشيم به نام " چوپان" ذخيره كرده بودم اشي مشي مي خوردم! ( خودم مي دونم چوپان ها خيلي شريف هستن و چه و چه!!!) ولي كرسي هيئت علمي اصلا برازندش نبود. تو دوره ي دكترا فرهيخته تر شده بودم و سر كلاس همون بنده خدا شعر هاي قشنگي مي نوشتم ... گذست به هرحال . يادش گرامي!!!