برديمش دكتر! خانواده ي همسر از خونشون اومدن و بعدش هم اومدن
خونمون، حالا بچه مي خواد بازي كنه، من حرصِ بچمو مي خورم، بقيه هم حرص بچشونو
ديگه همسر و خواهرش خوابيدن و مادر شوهر اومد تو حال كه من و جوجه تنها نباشيم
( البته كه الان من و جوجه تنهاييم و رفت تو يه اناق ديگه خوابيد). منم خوابم نمي بره اصلا
به هزار تا دليل ! بگذريم ... اميدوارم فردا روز خوبي باشه، روز صحت و سلامت جوجه ام .
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی