خاطرات دانشجوی تهرانی در سمنان

متن مرتبط با «شهر» در سایت خاطرات دانشجوی تهرانی در سمنان نوشته شده است

سمنان، شهر آفتابِ طلايي

  • نیلوبلاگ

    تو اين فصل سمنان خيلي زيباست، عصر ها كه كلاسم تموم مي شد چند ايستگاه جلوتر از خوابگاه پياده مي شدمو تو آفتاب كم جونِ عصر قدم مي زدم ... سال هاي اولي كه اونجا بودم هواش تميز تر بود و خدا مي دونه كه اين بازيسايه و آفتاب روي كوه هاي دور دست سمنان چه مي كرد با روح و روان آدم. وقتي خوابگاهم از تو شهر اومد بالاي دانشگاهو تو قلب بيابون مستقر شديم، از پنجره ي آشپزخونه ساعت ها به كوه هاي كبود و بنفش اونجا خيره مي شد، گاهي تو بهار يا پاييزباد ديوانه وار مي وزيد و آنچنان تو موهام مي پيچيد كه همين الان دوباره سرخوشي اش دويد زير پوستم ...اين روزها خيلي ياد سمنان و استادم، سمنان و نگهباناي شريفش، سمنان و بوي خاك و شهرشم ...روز دفاعم با سمنان خداحافظي كردم و قصد ندارم ديگه به هيچ وجه اونجا برگردم، يه روزي ...

    ادامه مطلب
  • بار ديگر شهري كه دوستش داشتم ...

  • نیلوبلاگ

    جا داره از خوشي بتركم... بعد از چند وقت همه خانه ي پدر بزرگم جمع شديم، البته غايب داريم اما مهم عطر گذشته است كه پيچيده ... من براي اين حس و ياداوري جان مي دهم. بوي گذشته همه چيزش عالي ست فقط نقش ها عوض شده. من ديگر آن نوه كوچولوي لوس لوسك نيستم كه همه ي خانواده بسيج بشن دنبال گيره ي موهاي لخت و عسلي اش بگردن ... . نوه ي خانواده الان كس ديگري ست ... خدا رو شكر بزرگترها هستند فقط به تعداد پدربزرگ ها و مادربزرگ ها اضافه شده. جاي تازه عروس دامادها عوض شده. همه ي چراغ هاي حياط روشن است، بوي زغال و جوجه كباب و بقيه ي غذاها تو خونه پيچيده. عطر برنجي كه تركيب دودي و معموليش فقط كار اهل خانه ي ماست پيچيده تو خونه ... چقدر امشب حس خوشبختي ام كامل شده فقط نمي دانم رختشوري كه هميشه در دلم چنگ مي زند و ...

    ادامه مطلب
  • سمنان، شهر آفتابِ طلايي

  • نیلوبلاگ

    تو اين فصل سمنان خيلي زيباست، عصر ها كه كلاسم تموم مي شد چند ايستگاه جلوتر از خوابگاه پياده مي شدمو تو آفتاب كم جونِ عصر قدم مي زدم ... سال هاي اولي كه اونجا بودم هواش تميز تر بود و خدا مي دونه كه اين بازيسايه و آفتاب روي كوه هاي دور دست سمنان چه مي كرد با روح و روان آدم. وقتي خوابگاهم از تو شهر اومد بالاي دانشگاهو تو قلب بيابون مستقر شديم، از پنجره ي آشپزخونه ساعت ها به كوه هاي كبود و بنفش اونجا خيره مي شد، گاهي تو بهار يا پاييزباد ديوانه وار مي وزيد و آنچنان تو موهام مي پيچيد كه همين الان دوباره سرخوشي اش دويد زير پوستم ...اين روزها خيلي ياد سمنان و استادم، سمنان و نگهباناي شريفش، سمنان و بوي خاك و شهرشم ...روز دفاعم با سمنان خداحافظي كردم و قصد ندارم ديگه به هيچ وجه اونجا برگر...

    ادامه مطلب
  • بار ديگر شهري كه دوستش داشتم ...

  • نیلوبلاگ

    جا داره از خوشي بتركم... بعد از چند وقت همه خانه ي پدر بزرگم جمع شديم، البته غايب داريم اما مهم عطر گذشته است كه پيچيده ... من براي اين حس و ياداوري جان مي دهم. بوي گذشته همه چيزش عالي ست فقط نقش ها عوض شده. من ديگر آن نوه كوچولوي لوس لوسك نيستم كه همه ي خانواده بسيج بشن دنبال گيره ي موهاي لخت و عسلي اش بگردن ... . نوه ي خانواده الان كس ديگري ست ... خدا رو شكر بزرگترها هستند فقط به تعداد پدربزرگ ها و مادربزرگ ها اضافه شده. جاي تازه عروس دامادها عوض شده. همه ي چراغ هاي حياط روشن است، بوي زغال و جوجه كباب و بقيه ي غذاها تو خونه پيچيده. عطر برنجي كه تركيب دودي و معموليش فقط كار اهل خانه ي ماست پيچيده تو خونه ... چقدر امشب حس خوشبختي ام كامل شده فقط نمي دانم رختشوري كه هميشه در دلم چ...

    ادامه مطلب
  • من از اين شهر بيزارم / اتفاقات اين مدت

  • نیلوبلاگ

    » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

    ادامه مطلب