خرید بک لینک
تو اين فصل سمنان خيلي زيباست، عصر ها كه كلاسم تموم مي شد چند ايستگاه جلوتر از خوابگاه پياده مي شدم و تو آفتاب كم جونِ عصر قدم مي زدم ... سال هاي اولي كه اونجا بودم هواش تميز تر بود و خدا مي دونه كه اين بازي سايه و آفتاب روي كوه هاي دور دست سمنان چه مي كرد با روح و روان آدم. وقتي خوابگاهم از تو شهر اومد بالاي دانشگاهو تو قلب بيابون مستقر شديم، از پنجره ي آشپزخونه ساعت ها به كوه هاي كبود و بنفش اونجا خيره مي شد، گاهي تو بهار يا پاييز باد ديوانه وار مي وزيد و آنچنان تو موهام مي پيچيد كه همين الان دوباره سرخوشي اش دويد زير پوستم ...اين روزها خيلي ياد سمنان و استادم، سمنان و نگهباناي شريفش، سمنان و بوي خاك و شهرشم ...روز دفاعم با سمنان خداحافظي كردم و قصد ندارم ديگه به هيچ وجه اونجا برگردم، يه روزي فكر مي كردممي رم و بعد از پايان دكتري حتماً همون جا هيئت علمي مي شم !!! راضي بودم به رفت و آمدش به زعم خودم ...امروز با يه نفر صحبت كردم كه بره كارهاي فارغ التحصيليمو انجام بده، فكر مي كنم بازگشت به اونجا دردناك خواهد بود.عمده كارهاي فارغ التحصيلي ارشدمو مهندسي انجام داد كه كارمند بود تو دانشگاه هنر( ساختمان مركزي) برگه ي سفيد رو ازم گرفت و يه چاي با بيسكوييت گذاشت جلوم و وقتي برگشت برگه پر از امضا بود، بدون منت بدون توقع، فقط دوست داشت. خدا بهترين ها رو سرِ راهم قرار داد تو اون شهر. از تهران بيشتر دوست دارم اونجا رو ... ولي ديگه نبايد برم، بايد بره تو سرم كه اون برهه از زندگي و اون آدم ها و اون نوع زندگي براي من كاملاً تموم شده.

دوست دارم بزنگم حال استاد رو بپرسم ولي چندان رويي براي اين كار ندارم... اينم از پاييز تهران و سمنان

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان ۱۳۹۶ساعت 13:46&nbsp توسط ماتیوس |

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 5:12

صفحه بندی