ديشب خوابشونو ديدم، همونقدر متنفر از همشون بودم.
دعواي شديدي شده بود و هر چه بايد مي شنيدن رو يه دفعه اي بهشون گفتم ...
دليل اين خواب هم مثل روز برام روشنه ...
دلم نمي خواد از نفرتم ازشون كم بشه، چون هيچ كس نمي تونه يه دمل چركي
بزرگ و خيلي گنده رو دوست داشته باشه يا حتي نسبت بهش بي تفاوت باشه
اما دلم مي خواد نفرتم بره يه گوشه ي ذهنم و هرازگاهي مثل ديشب اذيتم نكنه.
من خودِ واقعيم رو مي نويسم مثل شياطين رجيم اصراري ندارم خودم رو كول،
دوست داشتني و گوگولي مگولي نشون بدم.
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی