فروردين و تير ماه دو دوره براي تربيت فرزند رفتم
يكي از شركت كنندگان آنحا خيلي ابراز تمايل مي كرد كه بيشتر
با هم در ارتباط باشيم ... بعد ها به پيشنهاد من با مادرها گروه تشكيل داديم
و دوستي عميقتري ايجاد كرديم، او اما نمي تواتست بيايد، به خاطر كارش
احتمالا همسرش و خيلي چيزهاي ديگه. عميقاً تنها بود و تنهايي را مي فهميد
وقتي سرِ كلاس به استاد گفت رها شده ايم و تنها، شايد فقط من برق اشك را
در چشمانش ديدم!
اينكه چرا با او به طور ويژه دوست نشدم؟ وقتي آنقدر ابراز تمايل مي كرد؟ وقتي آنقدر
هم سنخ و هم نظر بوديم؟ بماند! اما الان كه اينقدر تنها و خسته ام، به اين فكر مي كنم
كه روزي والدي، هم كلاسي، انساني را تنها گذاشتم و حالا حق منه كه تنها و رها شده باشم!
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی