تقديم به خودم ...
وقت نشد تو آفتاب پاييزي بشينيم پشت نيز يه كافه كنار خيابون با هم اختلاط كنيم
وقت نشد تو برگريزان پاييز با هم قدم بزنيم و حرف بزنيم و دلداري بديم همديگه رو
وقت نشد يه غروب پاييز بغلت كنم و بهت بگم خيلي دوست دارم، خيلي محترمي برام
حتي وقت نشد توي آفتاب بي جون زمستون ببرمت پياده روي و حرف هاي مگو رو بزنم
وقت نشد تو برف هاي امسال ببرمت يه دل سير برف بازي كني، البته بگم ها مي دونم
بيشتر درست داري تو سكوت پات رو بذاري تو برف ها و فشار بدي پايين ...
وقت نشد تو بارون، تو برف، تو باد و تو آفتاب بهت برسم اما يادت هستم
بالاخره يه غروب پاييزي مي برمت كافه ي مورد علاقت، موزيك مورد علاقت ...
يه موكا سفارش مي دم و با هم سكوت مي كنيم، سكوت مي كنيم و به سال هاي رفته
فكر مي كنيم، تو پشت به كافه و مردم بشين كه اگه خواستي اشك بريزي راحت باشي...
بالاخره يه روز مي ريم باهم و ميشينيم و براي غربت دنيا گريه مي كنيم ...
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی