یک هفته ای که به سمنان رفته بودم، اتاق مهمان رزرو کرده بودم
اما یکی از دوستان دور قدیمی ام رو دیدم و منو برد پیش خودش ...
به واسطه ی اون با همه ی بچه های خوابگاهی اون اطراف دوست
شدم و شب ها می رفتیم والیبال و حس مثبت فوق العاده ای ازشون
می گرفتم، نهایتا منو عضو گروه تلگرامیشون کردن که گروه ویژه ای
هست و همشون بچه های خوب و فرهیخته ای هستن، دیشب از
طریق همون گروه متوجه شدم که یکی از بچه های دکتری با استاد
راهنماش ازدواج کرده و عید قربان تو تهران مراسم داشتن، حکایت ها
بیانگر اینه که خانم و استادشون همیشه با هم جنگ و دعوا داشتن
و یک چشم خانم اشک و دیگری خون بوده!!! البته صحت و سقمش
رو نمی دونم، ولی شنیدن این خبر باعث شد لبخند قشنگ و ملیحی
بیاد رو لبم! از صبح که یادش می افتم دلم شاد می شه، جدای از
مسئله ی اختلاف سن زیادشون و ... اما خود این قصه منو پرت می کنه
به رمان های قدیمی ایرانی (پنجره) یا حتی غرور و تعصب، یا جین ایر و
یا هر رمانی که اولش دعوا بوده و بعدش محبت جاری شده !!!
من هیچ وقت عشق رو باور نداشتم و ندارم، (به جز عشق والدین به
فرزند و یا عشق به خدا که اصلا نمی دونم چطوری هست ولی باور
دارم هست ...) و فکر می کنم همه ی اینها دوست داشتن زیاده
ولی با این وجود دلم می خواد همه ی کسانی که همدیگرو دوست
دارن حتما به هم برسن. من تمام زندگیم سعی کردم رو خط عقل راه
برم و بعد به احساسم مجال بروز بدم ... فکر می کنم قدم خوبی برداشتم،
اما گاهی و نه همیشه، آدم هایی رو که با احساساتشون تصمیم گرفته اند
رو تحسین می کنم چون فکر می کنم شجاعت بیشتری دارن.
بای د وی براشون آرزوی خوشبختی و سعادت دارم ... برای کسی که سمنان
رو دوست داشته باشه، این اتفاق خوبیه ...
برچسب: غلیان احساسات,
نویسنده: شیوا سامانی