سپاه غم كه بر مي خيزد هيچ چيز جلودارش نيست
نعمات رو مي بيني و لمس مي كني، اما سد كه نيستند!
بايد بروي و ميان سم اسبان اين لشكر خورد بشوي
اگر به سلامت بيرون بيايي تازه شايد گوشه ي لبانت به
خنده اي تصنغي باز شود ...
امان از خوبان مشهور عالم و خوبان گمنام و آنان كه به
عادت اعتبارشان را به لجن مي كشند ...
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی