دلم هواي سمنان رو كرده، عصرهاي كوير
غروب زيباي خورشيد
خوابگاه در بيابان، رقص باد، واليبال هاي شبانه
مهري مرد، آقاي فتاحي مرد ... و دنيا هنوز ادامه داره
تو سمنان بزرگ شدم، عاشق سمنان و خاكش شدم
اما به كسي دل نبستم، بهم دل بستن هر چند بي ثمر
دلم با كسي نبود، انگار تهِ ذهنم ازدواج سنتي رو مي پسنديدم
حالا بچه ي كوچكم تو پارك مي دوه و بچه هاي ديگه رو
راهبري مي كنه. تو پاركي نزديك اتوبان، پشت خانه ي
پدربزرگم. حالا در ٣٨ سالگي ام يك مادرِ دكترادارِ خانه دارم
و كنار اتوبان ميشينم و خيالپردازي مي كنم كه كوله به دوش
راهيِ شهرِ باد و خورشيد هستم. اين بهترين اسم براي سمنان
است، شهر باد و خورشيد.
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی