خرید بک لینک

نمیدونم چرا به شدت یاد سمنان افتادم

خیلی وقته، مال امشب و امروز نیست.

یاد جزئیاتی میفتم که خودمم باورم نمیشه.

یاد استاد، یاد بچه ها.

_ که سمانه هم اتاقیم پالتوم رو قرض گرفت که با نامزدش

( پسرخاله اش) بره بیرون وقتی آوردش اینقدر بود میداد

که نمیشد پوشید و همون سمنان دادمش خشک شویی.

_بوت هام خیلی گرون بودن و از پشت در میذاشتم تو بالکن

به هم اتاقی هام برمیخورد که البته برام مهم نبود.

و خیلی جزئیات دیگه که اصلا باورم نمیشد به یاد بیلرمشون.

الان یه وقتایی که میرم مانیکور یا تو سالن آرایشگاه منتظرم

کاری انجام بشه برام، فکر میکنم چقدر فاصله ست بین الان و

این روزها با اون زمان و اون موقعیت.

حتی وقتایی که میرم سر کلاس و دانشگاه، باز همه چیز با

اون زمان متفاوته. بچه ها، خودم، حتی اتمسفری که توش

نفس می کشیم. سادگی اون زمان چقدر شیرینش میکرد.

از همه بیشتر دلم برای ایستادن تو بالکن خوابگاه و نفس

کشیدن بوی اون بیابونا تنگ شده.

غیر از مهری و فتاحی که رفتن به دیار باقی، حالا کارشناس

آزمایشگاه اینجا هم فوت شد. دارم به سنی میرسم که دیگه

فوت کردن هم سن هام خیلی عجیب نباشه.

نمیدونم استاد در چه حالیه، میخوام بزنگم بهش ولی خب

نمیدونم چی بگمم اصلا!!!!

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 22 تير 1403 ساعت: 15:27

صفحه بندی