کت و شلوار گران قیمتی با یک پیراهن قرمز پوشیده بود، لبخندهاش هنوز یادم هست، هنوز پیراهن را دارد و به
زودی وارد کلکسیون قبلی ام می شود ...
پیراهن طوسی رنگ برای روزی که آمد شناسنامه و عکسم را گرفت برای محضر ببرد، تا یک ساعت بعد هم
مقابل خانه یمان تو ماشین نشسته بود و نمی رفت 

... الان که براش یادآوری می کنم البته انکار
می کنه!!! پیراهن راه راه آبی اش مربوط به روز آزمایش بود که قبل از کهنه شدن برش داشتم و کنار گذاشتم.
همیشه گل و شیرینی رو از بهترین گل فروشی و قنادی یوسف آباد می خرید و اینکه برایم خیلی خوشایند بود
این که به سطح و حرمت ها احترام می گذاشت ... جمعه شب که خانه ی پدری بودیم آلبوم ها رو می دیدم
که از بین برگه های آلبوم بچگی هام نت های مشاورمون رو دیدم و اصلا یادم نیامد چه وقت اونها رو اونجا
گذاشته بودم؟! نمره ی رمانتیک بودنم 9 از 10 بود!!!!!!!!!!!!!! و همسر 4 از 10!!!!!!!!!!!!!!!!!! اما و اما خیلی
خوشحالم که با وجود احساسی و رویایی بودن در بیشتر مواقع با عقلم تصمیم گرفتم، مشاور به همسرم
گفت این دختریه که باید بذاریش رو سرت و حلوا حلواش کنی! رویاییه و زندگی راحت و لوکسی داشته ...
با این وجود همیشه این همسرمه که تاریخ های مهم زندگیمون رو یادشه و کادو ش آماده، البته که اوایل از
این خبرها نبود و کاملا جامون برعکس شده
.
نگران ماشین پدرم بود و اینکه بعد از این می خوای یا می تونی سوار پراید بشی؟ سوالی که داماد دومی هم
رسیده
زندگیه دیگه ... همه جور اتفاقی توش می افته، الان دارم به رز های صورتی ای فکر می کنم که تا چند روز پیش
هم زینت خانه بود و الان خشک و پژمرده شدن. هیچ کسی نمی دونه آدم ها چطور زندگی می کنن، چطور فکر
می کنن؟ شاید یک شمای کلی از هر آدمی ببینیم اما جزئیات رو کی می دونه؟ خوشی ها و نا خوشی ها...
حیف که آدم هایی بودن و هستن که همیشه تو روزهای بزرگ زندگی اذیتمون کنن و گند بزنن به همه چیز وگرنه
باقی چیزها خوب یا نسبتا خوب ... خوب یا بد می گذرند.
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی