خرید بک لینک
مامانم می گه " تو رو خدا سریال های ترکی نبین، ذهنت خراب می شه"

می گم این یکی فرق می کنه، برای خودشون ساختن، نه خیانت داره نه مکر و حیله ی آنچنانی ...

می گه، فیلم ببین ولی فیلمهای فاخر ببین ... روم نمی شه بگم " بی خیال مادر جان" . هی با خودم تکرار

می کنم " فاخر؟!!!" اثر فاخر به چه دردم می خوره؟ من الان همش دنبال یه چیزی می گردم منو از واقعیت

دور کنه و ببره تو قصه ها و رویاها ... اصلا هم به فیلم ها و کتاب های خوبی که خوندم فکر نمی کنم.

نه که زندگی واقعیم بد باشه یا کمبود و نقصانی توش باشه ... بر عکس شکر خدا بیشتر اوقات همه چیزش

میزوونه ... حتی میزان علاقه و تفاهمش که برام مهمه، حتی خیلی چیزای دیگش ... فقط نمی دونم الان تو این برهه دقیقا

چه مرگم شده؟!

خوب که فکر می کنم، می بینم هر کار دلم خواست کردم، هر تغییری دلم خواست دادم، درسته یه جاهایی

بقیه زدن و من رقصیدم ولی بیشتر اوقت رقصاننده من بودم ... اما حالا این که دقیقا تو ذهنم چی می گذره

الله اعلم. این پستم با پست قبلی منافاتی نداره ولی خوب بی انگیزگی توش موج می زنه. الان برای 5 سال

عمرم دارم عزاداری می کنم وای به وقتی که 50 سالم بشه.

همه برام خواب های طلایی دیده بودن، یک سال زودتر فرستادنم مدرسه، بابام همیشه می گفت وقتی 23

سالت بشه فوق لیسانست رو گرفتی ان شالله. نقاشی رو رها کردم، نگارگری رو رها کردم، داستان نویسی رو

تعطیل کردم ... من حتی شعر های زیبایی می نوشتم اون ها رو رها کردم و در مقابل هیچ به دست آوردم ...

استاد زبانم گفت ماتیوس رشته ی تحصیلی ات زیادی برات زمخته!!! به روح لطیفت نمی خوره، برو هنر بخون

هنوز دیر نشده و من در حالیکه به چروکیدگی دست هاش نگاه می کردم فقط به با خودم گفتم پیرمرد چه می

فهمه؟ الان مثل کسی که عزیزی از دست داده نشستم به عزاداری، برای فرار از غم و غصم رمان می خونم و

سریال ترکی می بینم، به محض اینکه از این کارها فارغ می شم یادم می افته باید برم دفاع کنم، باید کارهای

اداری انجام بدم، باورم نمی شه مدارک خانم دکتر رو گم کرده باشم، اکراه دارم دوباره برم پیشش و ببینمش.

می دونم که برای پولش هم شده دوباره مثل یک گربه می پره این ور و اونور و مدارک رو در عرض 1 دقیقه

می ده دستم، بی خیال. به جایی نرسیدم و گاهی خودمو اینطوری آروم می کنم که من دختر، همسر و نوه ی

نمونه ای هستم و اگر به درد خانواده ی خودم هم بخورم کافیه ... ولی این لغت "کافی "دوباره حرصمو در میاره

دلم نمی خواد تو 50 سالگی همش تو خونم بیکار و خواب باشم و از زور بیکاری تو زندگی این و اون سرک بکشم

بی تعارف " باید برای خودم کسی می شدمو نشدم " بقیه اش دیگه چه اهمیتی داره؟!

برام فرقی نمی کنه این متنو کیا بخونن، دوستانم، یا بقیه ... مهم حس و حالمه و اینکه زودتر باید حرف

بزنم ...

برچسب: رنجنامه,رنج نامه های مرد,رنجنامه های یک مرد,رنج نامه آیدین بزرگی,رنج نامه رحیمی,رنجنامه سید احمد,رنج نامه احمدخمینی,رنجنامه حاج احمد,رنج نامه یک زن تنها,رنجنامه سيد احمد, نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 13:51

صفحه بندی