نشسته و حالا بارانش نصيبمون شد، خدا رو شكر ... امروز ديوانگي ام به اوج رسيد و آنچه را كه مدت ها دنبالش بودم و پيدا نمي كردم
يافتم البته ديشب يافتمش و امروز از شوقش صبح زود برخاستم و به مطالعه اش نشستم ... بي وقفه. چشمانم كاسه ي خون شده و سرم
سنگين اما بايد مي خواندمش . ديوانگي ام را به رويم نياريد بايد تمامش مي كردم. من كه ٥ سال را مفت باخته ام اين يك روز هم روش ...
اين روزها با خودم در صلحم و اگرچه هيلي به خودم نقد دارم اما خودم را درست دارم ... اميدوارم زودتر كابوس تمام شود.
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی