مي خواستم بگم ديروز چقدر خوب بود و براي مادر تولد سورپرايزي گرفتيم
چقدر خوشحال شد و گفت چقدر خوشبخت هستم كه بچه هايي مثل شما دارم
مي خواستم از خواهر كوچيكه بگم كه چقدر عاقل و كاردانه و عصاي دست پدر و مادر
مي خواستم از امشب بگم كه كلي موهامو سشوار كشيدم و باهاشون كلنجار رفتم كه برم
مولودي و دوست هاي بالاي پنجاه سالمو ببينم اما نشد چون وضعيت جسمانيم خوب نيست و
دارم از سر درد و كمر درد هلاك مي شم. خواستم از پدرم بنويسم كه جينگول ترين كيك فوندانتي
ممكن رو براي مادرم گرفته بود و هداياي خوجل موجل ... البته مي خواستم درست بنويسم ولي حسش
نيست. خواستم بنويسم كه هر وقت يادش ميوفتم قلبم آتيش مي گيره، مي خوام بنويسم ولي چه فايده؟
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی