خرید بک لینک
خيلي حرف داشتم اما الان هيچيش يادم نيست ...

مي خواستم بگم ديروز چقدر خوب بود و براي مادر تولد سورپرايزي گرفتيم

چقدر خوشحال شد و گفت چقدر خوشبخت هستم كه بچه هايي مثل شما دارم

مي خواستم از خواهر كوچيكه بگم كه چقدر عاقل و كاردانه و عصاي دست پدر و مادر

مي خواستم از امشب بگم كه كلي موهامو سشوار كشيدم و باهاشون كلنجار رفتم كه برم

مولودي و دوست هاي بالاي پنجاه سالمو ببينم اما نشد چون وضعيت جسمانيم خوب نيست و

دارم از سر درد و كمر درد هلاك مي شم. خواستم از پدرم بنويسم كه جينگول ترين كيك فوندانتي

ممكن رو براي مادرم گرفته بود و هداياي خوجل موجل ... البته مي خواستم درست بنويسم ولي حسش

نيست. خواستم بنويسم كه هر وقت يادش ميوفتم قلبم آتيش مي گيره، مي خوام بنويسم ولي چه فايده؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 22:41 توسط ماتیوس |

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 5:17

صفحه بندی