خرید بک لینک
بخش زيادي از كودكي و نوجوانيمون تو كنسرت هاي گروه كامكار و تاتر و سينما گذشت

پدرم اصرار زيادي به كنسرت و سينما داشت و مادرم هميشه و مصرانه ما رو به تاتر مي برد

با اينكه ٣ تا بچه بوديم اما وقت مي گذاشتن و هر كدوم ما رو جداگانه مي بردن انقلاب و حسابي

گشت زدن و گشت خوردن بين كتاب هاي قديم و جديد رو يادمون مي دادن ... با اين وجود من به

شخصه آدمي كه انتظار مي رفت نشدم، به جاي موسيقي هايي كه روحمو جلا بده، شماعي *زاده

گوش مي دم و در حال رانندگي بشكن مي زنم و ...، براي مطالعه ي فقط رمان هاي عاشقانه مي خونم

و خيلي وقته پام به تاتر باز نشده! اشكال كار كجاست؟ فقط خدا مي داند و خودم ...

بگذريم ... امشب ياد صبح هاي زودي افتادم كه حدودا ٤-٥ ساله بودم و مادرم بيدارم مي كرد تا از پدر كه

مي خواست بره ماموريت خداحافظي كنم... گاهي هم از خداحافظيمون عكس مي گرفت و الان تو آلبومم

هست. حالا قرار بود پدرم ١٠-١٢ روز بعدش برگرده اما ... امان از بي قراري هاي من ... اينم از ياد ايام من.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 2:7 توسط ماتیوس |

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 12:40

صفحه بندی