برسونم كه ديدم وقتمون تو ترافيك تلف مي شه، برگشتم تهران يه پارچه ي چادر نماز و
يك كيف پول براش گذاشتم و با فلشش پست كردم. اونجا كه بودم از لباس هاي راحتيم
خوشش اومده بود و يادم بود كه خالم چند دست فرستاده و " شهين" نارنجي اي رو دوست
داشت كه يه دست نو هم ازش دارم، حالا دوباره هم براي شهين و هم براي دوستش كه اولين بار
بود منو مي ديد اما خواهرانه كمكم كرد مي خوام كادو بفرستم. حس قشنگيه كه با آدم هايي
تا اين حد مهربون مراوده داشتم، براشون آرزوي خوشبختي دارم ...
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی