تقريبا از وسط تهران رفتيم تا انتهاي همت غرب و بعدترش. براي عروسي دوستم .همسر نميومد داخل چون بدون آمادگي فقط اومده بود منو برسونه ... شدم كوكب خانوم و براش شام گرم و ترشي و ميوه و بيسكوييت بردم تو ماشين. اگه تو ترافيكههمت يه ماشين سفيد ديدين كه آقا ترشي مي ريزه رو غذاش و مي خوره، ما بوديم!خوب رسيديم، حدود ٢٤-٥ نفر از بچه هاي دوره ي ليسانس بودن، از همه ي رشته ها من بچه ها رو نشناختم از بس تغيير كرده بودن ولي همشون منو شناختن از بس مثل هميشه رو خط ثابت خودم هستم!!! يكيشون كه همون سال ها با يه پسر بسيار بسيار همه چي تموم ازدواج كرده بود، متاركه كرده بود و فقط آروم به من گفت، به همه مي گفت مجردم ... سال هاي سختي رو گذرونده بود و مادرشو از دست داده بود ... موندن تو اون جمع كه همه از شوهر و بچشون تعريف مي كردن، شايد مسخره ترين كار بود ... وقتي به سختي و با هزار بار ملالت گفت جدا شديم، بي اراده گفتم بهترين كارو كردي! گفتم هر كسي خودش تو يه زندگي مي دونه با چه شرايطي روبرو هست و با توجه به اينكه دختر عاقلي هستي مطمئنم بهترين تصميم رو گرفتي ... هيچ سوال ديگه اي ازش نپرسيدم و شايد همين باعث شد با من راحت تر از بقيه باشه و تا پايان مهموني پيش هم بوديم ... بچه هاي ديگه خوشبخت به نظر ميومدن و بچه هاي دومشون رو به دنيا آورده بودن و يا از دست داده بودن، يكيشون تو رختكن بهم گفت وقتي فهميده بچه اش پسره يك روز كامل گريه كرده و حالا كه پسرك ٧ ساله ست دوباره با تعريف كردنش بغض كرد. من از نگاه اونها يك دختر محكم و خيلي قوي هستم كه مي دونستم از زندگي چي مي خوام و خيلي جلوي من مراقب حرف ها و حركاتشون بودن!!! من تا پايان مهموني و حتي تا الان از فكر دو تا گل زيبا و خوشبو كه تو سن پايين ازدواج كردن تا خوشبخت بشن بيرون نيمدم و هنوزم دارم به صداقت و زلالي و معصوميت شون فكر مي كنم و هي محكمتر مي شم تو اين اعتقاد كه خيلي از اتفاقات اينطوري يا بخش زياديش زير سرِ خانواده ها مخصوصا خانواده ي پسره و اينكه چطور مي خوان بعدها تو پيشگاه خدا جواب كارهاشون رو بدن ؟!!!