خرید بک لینک
گفتن بيا بريم بيرون براي روحيه ات خوبه ... از ساعت ٢ خواستيم بزنيم بيرون

الان جلوي عطر فروشي تو ماشينم، دلم نمي خواست پياده بشم ... بيرون زدم

كه تنها باشم حتي شده چند دقيقه ... نه عطر مي خوام نه روسري! فقط و فقط

دلم چند دقيقه تنهايي مي خواد حتي شده تو ماشين، يه ذره سكوت و آرامش و

آماده شدن براي هياهوي شب. سايه ي برگ هاي درخت پياده رو كه نتيجه ي تابلوي

فروشگاهاست افتاده روي دستم و صداي بابك جهانبخش آرومم مي كنه. نوشتنم مي خواستم

خيلي چيزها مي خواد دلم اما ديگه همه چيز بايد با ملاحظه لحاظ بشه ... فقط كافيه به چشم ها

و لب هاي جوجه ام فكر كنم تا خيلي چيزها بي اهميت بشه ... الان هم صداي تاتليس پيچيده ...

به روشنايي چراغ ماشين هاي لاين مخالف نگاه مي كنم و به شب و روزهايي فكر مي كنم كه

بچگيمو تو اين محله ها گذروندم، سهروردي جنوبي ... شكمبندم به پهلوهام فشار مياره و رشته

افكارم پاره مي شه ... انگار حوصله ي نوشتن هم ندارم .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 17:51 توسط ماتیوس |

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 13:00

صفحه بندی