شب ها كه از خونه ي مادرم برميگرديم خونه، وقتي نور زرد رنگ تيرهاي چراغ برق
رو مي بينم و سايه ي درختارو رو زمين ... ياد يك تصوير تخيلي مي افتم، يه مرد
خسته ي عاشق كه از غم فراغ رو آورده به پيادهروي نيمه شب. اين صوير بيشتر
مالِ پاييز و بهارِ، فصل هايي كه بي اغراق عاشقشون هستم. القصه آقا دست در
جيب، سر در يقه (همون گريبانِ شما) قدم مي زنه و فكر مي كنه ! محالِ شبي
از خ مطهري رد بشم و اين تصوير نياد تو ذهنم، بعد يهو خودمم عاشق ميشم
و اون حال و هوا منو مي گيره !!! ولي خب به محض پيچيدن تو مدرس انگار پرت
ميشم تو زندگي واقعي و " گرسنگي نكشيدي كه عاشقي يادت بره و " و ... يادم مياد.
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی