خرید بک لینک

بعد من اينقدر خسته بودم كه حد نداره، خواهرمم يه عالمه درس و كار داشت اما

گفت بيا بريم بيرون يه طرفي !!! من داشتم مي مردم از خستگي و اينقدر دلم

تنهايي مي خواست كه حد نداشت ... اما روم نشد و حوصله ي تعارف هم نداشتم

رفتيم كافه نادري تا پارك كرديم، بستن!!! بعد رفتيم شاندرمن اينقدر بستني و موكا

خورديم كه حالمون بد شد، بعدش قِل خورديم خونه مادربزرگه كه مادرمم و داييم و خانمش

اونجا بودن، دو تا برش پيتزا خوردم و سبزي خوردن بعدشم مسواك و دوباره خانه ي پدري

و الانم خونه ي خودمون ... تنها تايم تنعا بودنم رو از دست دادم، به خاطر اينكه واقعا خونواده

از هر چيزي مهمتره و البته كني رودربايستي ... جوج هم اونجا پوستي از همه كنده بود كه همه

بال بال كنان برگشته بودن، عزيزِ دلمه به خدا ...

برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:09

صفحه بندی