سمنان، شهر آفتابِ طلايي
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 13:00
تو اين فصل سمنان خيلي زيباست، عصر ها كه كلاسم تموم مي شد چند ايستگاه جلوتر از خوابگاه پياده مي شدم و تو آفتاب كم جونِ عصر قدم مي زدم ... سال هاي اولي كه اونجا بودم هواش تميز تر بود و خدا مي دونه كه اين بازي سايه و آفتاب روي كوه هاي دور دست سمنان چه مي كرد با روح و روان آدم. وقتي خوابگاهم از تو شهر ا...
بوي سوختگي مياد عزيزم!!!
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 13:00
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
بار ديگر شهري كه دوستش داشتم ...
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 13:00
جا داره از خوشي بتركم... بعد از چند وقت همه خانه ي پدر بزرگم جمع شديم، البته غايب داريم اما مهم عطر گذشته است كه پيچيده ... من براي اين حس و ياداوري جان مي دهم. بوي گذشته همه چيزش عالي ست فقط نقش ها عوض شده. من ديگر آن نوه كوچولوي لوس لوسك نيستم كه همه ي خانواده بسيج بشن دنبال گيره ي موهاي لخت و عسل...
؟؟؟
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 13:00
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
اين روزهاي من...
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 13:00
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
كو ساغر و كو ساقي؟
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 13:00
گفتن بيا بريم بيرون براي روحيه ات خوبه ... از ساعت ٢ خواستيم بزنيم بيرون الان جلوي عطر فروشي تو ماشينم، دلم نمي خواست پياده بشم ... بيرون زدم كه تنها باشم حتي شده چند دقيقه ... نه عطر مي خوام نه روسري! فقط و فقط دلم چند دقيقه تنهايي مي خواد حتي شده تو ماشين، يه ذره سكوت و آرامش و آماده شدن براي هياه...
گلوله ي زير معده ...
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 5:12
رفتم يه سر فيديبو كتاب بخونم، حوصله ام نرسيد... در اصل حوصله نداشتم پول پرداخت كنم كيفم تو فاصله ي دو متري ازم داره لبخند مي زنه و من هم ... چقدر نوجوونيم يواشكي رمان خوندم ... كتاب هاي صادق هدايت را با نظارت مي خواندم البته اينقدر شور جواني داشتم كه كمتر تاثيري نگيرم. گفتم شورِ جواني ياد شورِ زندگي...
تنها به يك چشم به هم زدن ...
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 5:12
ديشب كه تموم شد و به هفت صبح رسيد، سومين شبي بود كه تا صيح بيدار بودم. پام لبه ي تخت مونده بود كه مثل هميشه همسر بياد پتو بذاره زيرش كه رد نندازه ... از شدت دردش فهميدم امروز پتويي در كار نبوده. امروز مي خواستم ساعت ١٠ صادقيه باشم ... بعيد مي دونم بتونم از تخت بكنم، شدم مثل معتادها ... به خاطر اين س...
وقايع اتفاقيه !!! شرِ هر كيو بجوري مي خوابونن!
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 5:12
١- خاله كوچيكه فردا مياد، گفت يه توقف هم تو قطر (سفر) دارم، گفتيم فداي كله ي مبارك. با كلي وسيله براي جوجه و خودمون البته هر چي هم مي گيم الان همه چي همينجا گير مياد، نمي پذيره! ٢- دكيِ تهران زنگيد و گفت يه چيزيو چك كنم، منم انجام ندادم! جهنمي گفتم و خوش و خرم نشستم به فيلم ديدن. ٣- اين شماره متنسو ...
سمنان، شهر آفتابِ طلايي
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 5:12
تو اين فصل سمنان خيلي زيباست، عصر ها كه كلاسم تموم مي شد چند ايستگاه جلوتر از خوابگاه پياده مي شدم و تو آفتاب كم جونِ عصر قدم مي زدم ... سال هاي اولي كه اونجا بودم هواش تميز تر بود و خدا مي دونه كه اين بازي سايه و آفتاب روي كوه هاي دور دست سمنان چه مي كرد با روح و روان آدم. وقتي خوابگاهم از تو شهر ا...
مادرم ... فالله خير حافظا
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 5:12
اومده بود كمك، نماز خواند و رفت ... عطر تنش روي چادر نمازم غوغا مي كنه ... عزت و سلامتي اش مستدام ... خودم بلاگردونشم
بار ديگر شهري كه دوستش داشتم ...
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 5:12
جا داره از خوشي بتركم... بعد از چند وقت همه خانه ي پدر بزرگم جمع شديم، البته غايب داريم اما مهم عطر گذشته است كه پيچيده ... من براي اين حس و ياداوري جان مي دهم. بوي گذشته همه چيزش عالي ست فقط نقش ها عوض شده. من ديگر آن نوه كوچولوي لوس لوسك نيستم كه همه ي خانواده بسيج بشن دنبال گيره ي موهاي لخت و عسل...
كو ساغر و كو ساقي؟
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 5:12
گفتن بيا بريم بيرون براي روحيه ات خوبه ... از ساعت ٢ خواستيم بزنيم بيرون الان جلوي عطر فروشي تو ماشينم، دلم نمي خواست پياده بشم ... بيرون زدم كه تنها باشم حتي شده چند دقيقه ... نه عطر مي خوام نه روسري! فقط و فقط دلم چند دقيقه تنهايي مي خواد حتي شده تو ماشين، يه ذره سكوت و آرامش و آماده شدن براي هياه...
روزمرگي ... "حكم كشتار بده!!! "
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:29
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
57%- اعتماد به نفس بوفالو !!!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:02
شارژ گوشي ٥٧٪u200f بود كه از شارژر كندنش تا راحت تر بتونم باهاش چيزي بنويسم اصلا هم به خيالم نيست كه ناقص شارژ مي شه و چه و چه و چه ... چون خيلي وقته ديگه حالم از اين وسواس ها به هم مي خوره! خانم خاص مي گه " ما عيب هاي داشته ي مردم رو به روشون نمياريم كه هيچ، واسشون به عنوان حسن مطرح مي كنيم كه مباد...
من از اين شهر بيزارم / اتفاقات اين مدت
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:02
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
مراسم دردناك ...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:02
تقريبا از وسط تهران رفتيم تا انتهاي همت غرب و بعدترش. براي عروسي دوستم .همسر نميومد داخل چون بدون آمادگي فقط اومده بود منو برسونه ... شدم كوكب خانوم و براش شام گرم و ترشي و ميوه و بيسكوييت بردم تو ماشين. اگه تو ترافيكههمت يه ماشين سفيد ديدين كه آقا ترشي مي ريزه رو غذاش و مي خوره، ما بوديم!خوب رسيديم...
شمع و پروانه منم ... روزانه
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:02
وقتي شروع مي كنم به گوش دادن يك ترانه، دست از سرش بر نمي دارم تا خسته بشم ... احتمالاً معنيِ خاصي داره كه نمي دونم چيه؟! خواهرم امشب مهموني داره از چند شب پيش به منم گفت دوستانه ست شما هم بياييد... اما چون از نظر فكري و سني كمي متفاوتيم قبول نكردم. ارتباطمون با دوستاي خودمون هم خيلي كمرنگ و اصلاً بي...
نمي دونم چرا اونطوري گذشت؟! ياد ايام
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:02
من اصلا و ابدا آدم خوابالويي نيستم، اما دوره دبيرستان سر كلاس آمار و قرآن و ... مي خوابيدم، خواب عميق در حدي كه خواب مي ديدم! به همون اندازه سرِ كلاس رياضي و زيست و شيمي هوشيار بودم! تو دانشگاه وسطِ درس استادا مي رفتم بوفه و يه چيزي مي خوردم، و يه دوري مي زدم، حوصله ام سر مي رفت آخه! تودوره ي فوق لي...
گربه نره و روباه مكار !!!
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:02
مي خواستم بيام و يه پست در مورد شرافت و اصالت و نجابت و وجاهت و متانت و ... بنويسم اما خيلي خسته هستم و ذهنم جمع نمي شه ... علي الحساب مي نويسم البته نه براي همه براي معدودي از افراد!!!!!! خب نوشتم، اما پاك كردم ... فكر كردم وقتي از كسي بدم مياد (الزاماً به واسطه ي رفتارهاي خركي خودش) چرا بايد متني ...