سالي كه همسر ١٠ سال پير شد ... ملغمه!!! - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:02
پارسال يكِ پنج خونه رو تحويل گرفتيم، خونه كثيف بود اما نه اينقدر كه نشه داخلش ساكن بشيم، اگر درست يادم باشه يكِ شيش هم آپارتمان نارمك رو تحويل داديم ... تصميماتمون دستخوش نظرات دمدميِ ديگران مي شد ... نگران لمينيت هاي كثيف بودن اما نگران اعصاب همسر نبودن، كار نقاشيِ الكي تبديل به بازسازي شد، خونه هي...
مهرباني با نفس ... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:02
با خودم مهربان تر شده ام، در هر بار نگاه كردن به آينه حداقل يه لبخند و مهرباني نصيبم مي شود. گاهي فكر مي كنم بس نيست اين همه سرزنش گري؟ مگه مردم همه كامل هستن؟ همه خوش تيپ و خوش هيكل؟ همه تحصيلكرده؟ همه مدير و لايق؟ نه بابا ... اين خبر ها نيستبه نظرم نصف اين مردم، تا ظهر توي رختخواب هاشون غلت مي زنن...
امان از كشدارها ... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:02
سال 88برای به دست آوردن تجربه ی جدید و همچنین به هم زدن یکنواختی زندگی پا به شهری گذاشتم که خاطرات زیادی برایم ساخت و تجربه های خوب و بدی را نصیبم کرد، بخشی از این خاطرات را براتون می نوشتم قبلا... فقط برای اینکه لحظه ای اگه شد لبخند به لباتون بیاد. الان برای دل خودم می نویسم فقط. خوشحالم که این اتف...
شهين و سُمي ... - تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 10:01
بعد از دفاع فلش دوست رشتيم دستم جا موند، تو عيد كه رفتيم رشت خواستم بهش برسونم كه ديدم وقتمون تو ترافيك تلف مي شه، برگشتم تهران يه پارچه ي چادر نماز و يك كيف پول براش گذاشتم و با فلشش پست كردم. اونجا كه بودم از لباس هاي راحتيم خوشش اومده بود و يادم بود كه خالم چند دست فرستاده و " شهين" نارنجي اي
به تير غمزه صيدش كرد ...چشم آن كمان ابرو ... - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 12:40
بخش زيادي از كودكي و نوجوانيمون تو كنسرت هاي گروه كامكار و تاتر و سينما گذشت پدرم اصرار زيادي به كنسرت و سينما داشت و مادرم هميشه و مصرانه ما رو به تاتر مي برد با اينكه ٣ تا بچه بوديم اما وقت مي گذاشتن و هر كدوم ما رو جداگانه مي بردن انقلاب و حسابي گشت زدن و گشت خوردن بين كتاب هاي قديم و جديد رو
سكوت من ... - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 4:37
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
هر شب دم سحر خواب دكتر رو مي بينم، خيره ان شالله... - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 4:37
پارسال اين موقع ها بود كه بعد از يك هفته كه از سمنان برگشته بودم چمدون رو عوض كردم و ٣ روز رفتيم ارتحاليدي، تو سمنان گريه كرده بودم اما تو سفر آروم شدم. تو جاده زنگ زدم به استادم و پايان هر جمله چون آنتن نداشتم مي گفت بگو تمام! برگشتيم تهران آپارتمان نارمك رو فروختيم و هر چي داشتيمو گذاشتيم روش
چقدر نبودن بعضي ها از بودن بعضي ها ترسناك تره!!!! - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 5:17
خيلي حرف داشتم اما الان هيچيش يادم نيست ... مي خواستم بگم ديروز چقدر خوب بود و براي مادر تولد سورپرايزي گرفتيم چقدر خوشحال شد و گفت چقدر خوشبخت هستم كه بچه هايي مثل شما دارم مي خواستم از خواهر كوچيكه بگم كه چقدر عاقل و كاردانه و عصاي دست پدر و مادر مي خواستم از امشب بگم كه كلي موهامو سشوار كشيدم
خودمو مي گم ... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 5:17
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
خودتون خسته نمي سيد از اين همه فضولي؟ - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 5:17
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
استراحت اجباري ... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 5:17
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
بي حوصلمو و قلبم مي زنه ... - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 5:17
سال 88برای به دست آوردن تجربه ی جدید و همچنین به هم زدن یکنواختی زندگی پا به شهری گذاشتم که خاطرات زیادی برایم ساخت و تجربه های خوب و بدی را نصیبم کرد، بخشی از این خاطرات را براتون می نوشتم قبلا... فقط برای اینکه لحظه ای اگه شد لبخند به لباتون بیاد. الان برای دل خودم می نویسم فقط. خوشحالم که این اتف...
داشتم فكر مي كردم ..، - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 5:17
داشتم فكر مي كردم اگر جاي فلاني بودم حتما خونه رو عوض مي كردم، اگر نه به ماشين بهتر مي خريدم اگر نه، خونه رو مرتب مي كردم، اگر نه حداقل وسايلش رو عوض مي كردم، اگر نه سر و لباس افراد خونواده رو مرتب مي كردم، لباس تو خونه اي ها رو عوض مي كردم، ملافه هاي نو و مرتب مي گرفتم، وسايل پذيرايي رو نو مي كرد
خوشبختي را نبايد فرياد كشيد... - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 13:52
پنجره را باز مي كنم تا هواي باراني راه به خونه باز كنه، رعد و برق مهيبي زد و صدايش مثل بمبي تركيد، صبح ديدم كه روي كوه ها برف نشسته و حالا بارانش نصيبمون شد، خدا رو شكر ... امروز ديوانگي ام به اوج رسيد و آنچه را كه مدت ها دنبالش بودم و پيدا نمي كردم يافتم البته ديشب يافتمش و امروز از شوقش صبح زود بر...
رنج نامه ... - تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 13:51
مامانم می گه " تو رو خدا سریال های ترکی نبین، ذهنت خراب می شه" می گم این یکی فرق می کنه، برای خودشون ساختن، نه خیانت داره نه مکر و حیله ی آنچنانی ... می گه، فیلم ببین ولی فیلمهای فاخر ببین ... روم نمی شه بگم " بی خیال مادر جان" . هی با خودم تکرار می کنم " فاخر؟!!!" اثر فاخر به چه دردم می خوره؟ من ال...
متن يادداشتم در اينستا - تاریخ: 1395/8/13 ساعت: 20:14
من از هر چي دل بكنم از آفتاب سمنان نمي تونم بگذرم مخصوصا آفتاب پاييزي ... بايد سريعتر فصل جديد زندگيم رو آغاز كنم، اما همچنان خداحافظي با سمنان سخته ... عاشق سادگي ام براي همين سمنان تو قلبم نقش بسته ... وقت خداحافظي ست
آینه کجا افتاده بود؟! - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 8:07
سفر اخیرم به سمنان مفید نبود و باید دوباره بروم ... یک بار چهارشنبه و بار دیگر شنبه! پوستم به صورت وحشتناک تحت تاثیر داروهاست و نمی دونم با این وضعیت چظور برم؟... البته که متاسفانه داروها رو قطع کردم چون پوستم خیلی آزرده ست ... و نمی شد برم گذشته و مهم تر از اون رگیه که به شدت گرفته و البته ماحصل هم...
از اون روزها ... - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 16:37
همیشه از آقایونی که لباس های مردانه ی رنگ جیغ می پوشن بدم میومد، اما اولین بار که همسرم رو دیدم کت و شلوار گران قیمتی با یک پیراهن قرمز پوشیده بود، لبخندهاش هنوز یادم هست، هنوز پیراهن را دارد و به زودی وارد کلکسیون قبلی ام می شود ... پیراهن طوسی رنگ برای روزی که آمد شناسنامه و عکسم را گرفت برای محضر...
از سري سب بيداري هاي من ... - تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 16:49
تو ذهنم يك عالمه فكر و خيال وول مي خوره، خانه ي پدري هستيم ... مشغول فيلم ديدن بوديم كه همسر خوابش برد و ماهم ماندگار البته كه عاشق موندن اينجا و صبحانه هاي دست جمعي هستم. رمان هاي نوجواني ام رو دانلود كردم و هر شب يكي رو مي خونم. قطع يقين بدونيد كه مشكلي هست وگرنه ريتم زندگيم نبايد اينطوري مي شد. ا...
روزهاي تهوع آور ... - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 6:10
من يكي به شخصه قربون خدا مي رم اگه دنيا رو الان تموم كنه مرديم از دل به هم خوردگي

برچسب‌های مرتبط

رنج نامه های مرد | رنجنامه های یک مرد | رنج نامه آیدین بزرگی | رنج نامه رحیمی | رنجنامه سید احمد | رنج نامه احمدخمینی | رنجنامه حاج احمد | رنج نامه یک زن تنها | رنجنامه سيد احمد | اطلاع از سری دوم سبد کالا